چرا رو به سکس تراپی آوردم ؟ ( ۱۴ )

MISS AMERICA 1984 -Vannesa Williams
دیگر مطمئن شده بودم که باید کاری کرد.پیش تر و در پایان نامه ی پزشکی عمومی ام ( بررسی و مقایسه ی شیوع اختلالات افسردگی در دانشجویان پزشکی و پزشکان عمومی و متخصص اصفهان در سال های ۱۳۷۶ و ۱۳۷۷ ) آشکارا دیده بودم که پزشکان غیر روان پزشک درک و بینش درستی از اختلالات روانی ندارند.پس گام نخست را از همان آموزه آغاز نمودم: افسردگی.
کتاب نخستم : « افسردگی : شناخت ، شرط شفا - درمان ، راه رهایی » بود که آن را در ۲۵ سالگی نوشته بودم تا شاید پزشکان رشته های گوناگون را با فیزیوپاتولوژی (سایکو پاتولوژی) این اپیدمی ملی مان آشنا نمایم.کتاب را برای اتشار به دوست دوران دبیرستان - بابک کلانتری - سپردم.نام انتشارات کیا بر کتاب فروشی پزشکی اش بود.بعدها دانستم که انتشاراتی در کارش نبود ! نخستین آسیب در نشر و نویسندگی در عین دوستی را همان هنگام آزمودم.گمان داشتم که به دلیل ارتباط هایش با نشرهای شناخته شده ی پزشکی تهران - ارجمند ، تیمورزاده ، نوردانش ، حیان و...... - کتاب من شناخته نشده و گمنام را پخش نموده و به فروش می رساند.دست کم آگاه بودم که حلقه ی اصلی نشر کتاب ، پخش و فروش آن است.
کتاب به بدترین کیفیت ممکن چاپ شده بود.قول داده بود ویراستاری و نمونه خوانی اش را به عهده بگیرد که نگرفته بود.زینک کتاب را به عنوان نشان حماقت در نشر نگه داشته ام. اما این یگانه حماقت من در این نخستین آموزه نبود ! کتاب را با خشم فراوان از بابک کلانتری و شریک فرهنگی اش !! - بابک رحمانی - گرفتم و آن را با خوش خیالی فراوان به دوستی دیگر سپردم : کتاب فروشی ققنوس اصفهان ، نماینده ی مستقیم انتشارات حیان. ققنوس اصفهان متعلق به « حمید کریمی » ، خواهر زاده ی دوست صمیمی و اندیشمندم « دکتر محمود کلاهدوزان » بود.کل شارگان کتاب را پس از دیدن یک نسخه از آن یک جا با دو چک خرید.دو چکی که دیگر نشان حماقت من در انتشار نخستین کتاب است !
تاریخ چک ها شهریور ۱۳۷۹ است !
اگر من نیز چون دوست ارجمندم - دکتر حکیمیان - حکم جلب حمید کریمی را گرفته و با پلیس و دستبند به « کتاب سپید » انتشارات حیان مراجعه نموده بودم ، این نشان حماقت و انسانیت همان سال ها به پول تبدیل شده بود.افسوس که بارها و بارها به من ثابت شد که مدارا با مردمان این مرز پر گهر عین خریت و حماقت است ! دو نمونه ی بارزش مدارای من با « حمید کریمی » و « قاسم کیائیان ( مدیر پخش پیک سبا و برادر ناخلف جناب آقای کیائیان ، مدیر محترم نشر چشمه » بود.پدرم در هردو مورد پای فشاری شگرفی بر مدارا و مردانگی داشت.مدارا و مردانگی ای که در عمل به از دست رفتن سرمایه ای انجامید که به سختی گردآوری نموده بودم.البته از حق نگذری که پدرم در هردو مورد به این دو نامرد مشکوک بود و به من در مورد شخصیت آن دو هشدار داده بود.اما روحیه ی محافظه کار پدر پرهیزگرا و Obsessive اصفهانی من با روحیه ی جسور و ماجراجو یی که از رگ و ریشه ی بختیاری آمیخته با پی اسپهانی من پدید آمده است ، زیاد هم خوانی ندارد....
در سواحل به نسبت زیبای تالاب مشهور همه کاری کردم الا درس خواندن.اگر چون بیشتر دوستان پزشک و دندان پزشکم « تک بعدی » بودم ، شاید آن چنان محیطی به راحتی مرا به رشته های پول ساز و از این رو پر طرفدار ی !! چون ارتوپدی و چشم و رادیولوژی می رساند.
اما سرنوشت مرا جور دیگری بار آورده بود و تقدیر دیگری را برایم رقم زده بود :
سکسولوژی بالینی و روان پزشکی و صد البته نوشتن و نیرنگ ستیزی !
امروز به رادیولوژیست ارزشمند میهن مان - سرکار خانم دکتر الهام رحیمیان - می گفتم که:
« من سکسولوژی را برنگزیدم.سکسولوژی مرا برگزید ! »
آری برآمد دیده ها و شنیده ها با شخصیت و بنیاد ذهنی و روان شناختی ما هر یک از ما را با خود به جایی می برد و تقدیر و سرنوشتی جدا و ویژه ( شاید بتوان گفت : منحصر به فرد ) برایمان رقم می زند.
من می خواستم دوره ی اجباری ام را در پایگاه هشتم شکاری اسپهان ( اصفهان ) بگذرانم.همه چیز بر وفق مراد بود.روز تقسیم در پل چوبی تهران نیز از پزشکان کسی چندان دلبستگی برای رفتن به نیروی هوایی نداشت.بیشتر همکاران - که مذکر بودن شان آن مکان را در مسیر سرنوشت شان قرار داده بود !! - می خواستند به پیام آوری بهداشت بروند.پیشتر گفتم که پدر و مادرم پای فشاری عجیبی به راهی شدن من به در و دهات داشتند و نمی دانستند که این تبعید خودخواسته شاید مرا به همان مسیری ببرد که نمی پسندیدند :
روان پزشکی و روشنگری اجتماعی !
آمدن من به رشته ی روان پزشکی و ورود به عرصه ی سکس تراپی و سکسولوژی با مخالفت شدید پدر و به ویژه مادر کنترل گر و Obsessive ام همراه بود.مادرم هوادار رشته هایی چون « پوست » ، « رادیولوزی » و « گوش و حلق و بینی » و « چشم » بود و پدرم « یورولوژی » و « بیهوشی » را پیشنهاد می کرد.در تمام دوران پزشکی ام تنها از پنج رشته خوشم آمد:
زنان و زایمان ، یورولوژی ، جراحی عمومی ، ارتوپدی و البته روان پزشکی.
صبح روز سوم آبان ۱۳۷۷ هم پدر و مادر رهسپار تهران شده ام دست از پای فشاری خود بر رفتن به « پیام آوری بهداشت » ( دکتر روستا شدن ) بر نداشتند.واپسین لحظه ی ورود به پادگان و جدا شدن از پدر و مادر ، پدرم دستم را کشید و گفت : هر کاری دوست داری بکن اما اگر می خواهی من و مادرت از دستت راضی باشیم و در آینده نیز خوشبخت شوی ، به پیام آوری بهداشت برو !
و این گونه من از نیروی هوایی و یک روز در هفته صبح تا ظهر درمانگاه رفتن و شش روز ذر هفته درس خواندن در کتابخانه ی بیمارستان های اصفهان - در کنار دیگر رقیبان امتحان تخصص - چشم پوشی نمودم تا در شکست های احتمالی آینده نشنوم که :
« اگر به ده رفته بودی و "مرد " شده بودی ، این چنین بدبخت نمی شدی » !!
آری درست و دقیقن برخلاف توصیه ی استاد روان پزشکی مان - دکتر خلیل مؤمنی - عمل نمودم و بعدها هزاران بار از این عمل خود به خود حسابی دشنام دادم.
ای کاش این بیت مولوی ( ده مرو ، ده مرد را احمق کند مرد حق را کافر مطلق کند ) را زودتر دیده یا شنیده بودم ! اما مگر به قول پوریای عزیز چیزی جز « جبر » هست ؟!؟
آن چنان که برای دوست پر عاطفه ، انسان مهربان و البته بلند پرواز مان « هوشنگ الله وردی » - مدیر انتشارات نقش خورشید و کارگزار انتشارات آتروپات - رقم زد.

نظرات ()
